|
![]() + نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 6:22 توسط صدرا |
با تمام وجو میگویم که در تمنای وصالت اسیر زندان آتش شده ام در غربت بی کسی هایم قریب تر از مادر شده ام با چه اشکی می توان عشق در کوچه پس کوچه های نگاه پنهان کرد با چه قلبی می توان این همه درد را تحمل کرد با چه قدرتی میتوان در برابر این همه بی رحمی روزگار دوام آورد چرا کسی به فکر ما عاشقا نیست چرا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من که دیگر دوست ندارم بنویسم یا بخندم یا گریه کنم پس چگونه میتوان به زندگی کردن ادامه داد؟ با چه عظمتی می توان این همه مشکلات را تحمل کرد گویی آخر زمان فرا رسده است همه آماده یک پیکار شده اند دروغ حکمرانی میکند و راست گویی را مثل یوسف در چاه انداخته اند کاروانی که می خواهد راست گویی را بیرون بیاورد و او را مثال یوسف بزرگ کند و مثال یوسف عزیز مصر کند چشم عشق را حسودان نابینا کرده اند عشق آنقدر بر دوری راست گویی صبر میکند تا که پیراهن پر از گلهای نیلوفر را که بر تن راست گویی بود برایش می آورند و عشق دوباره بینا می شود پس بیائیم عشق را بینا کنیم در گوشه دلواپسی ها او را سینا کنیم در جوار روی او بوسه ریحانه را با کمی لطف زیاد بزرگ هر خانه کنیم آب را آتش کنیم تا ماه شود غصه چشم اسیر را دبیر و دیوانه کنیم حسرت خوردن آب را پونه کنیم چشم بد را ببوسیم و دور از گلخانه کنیم شاید انتهای درد پر از لاله شود گل اشک را شانه کنیم و دل را بارانه کنیم + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 5:55 توسط صدرا |
تاريخ تولد فقط يك وسيله ايست كه فراموش نكني آمدنت را! هر روز........ روز تولد توست........روز من.......روز ما تو در هر سپيده دم به دنيا مي آيی و با هزاران هزار اميد , هزاران نويد و هزار عشق به ساعت و لحظه اي كه در آنی مي انديشی. و هر شب از دنيا ميروی با هزاران نويد براي سلامتي كه داشتی و سعادتي كه داری كه در چنين آرامشي , در چنين سكوتي به عشق وجودی فكر مي كنی و خود را متعلق به كسي به وجودي بدانی كه بي او هيچ و با او همه چيز هستی! و شاهد تك تك لحظه هاي عاشقانه باشی! + نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387 2:16 توسط صدرا |
|
| |||||